وقتی تو پر میکشیدی ؛ من ...
وقتی تو از خودت میگذشتی ؛ من ...
وقتی تو وسایل و سر بند های عزاداری رو مهیا میکردی ؛ من ....
تورو دوست دارم و بهت حسادت می کنم
تو از زندگی تلخ دنیا راحت شدی و به زندگی شیرین آخرتیت رسیدی.
حس عجیبی داشتم. احساس میکردم این مکان برایم آشناست؛
اما یقین داشتم تاکنون نظیر این باغ زیبا را هم ندیده ام...
ناگهان حس کردم کسی پشت سرم ایستاده است. روی برگرداندم.
«آه، پروردگار من، چطور ممکن است؟ مطهره نازنینم تویی؟»
مطهره، با همان مظلومیت و نجابت و لبخندی همیشگی، آهسته گفت:
«سلام پدرم!» ومن در حالیکه از تعجیب زبانم بند آمده بود،
مطهره را در آغوش گرفتم و گریستم: «باورم نمیشود.
مگر تو... مگر تو شهید نشده بودی...؟ میدانی سه ساله است ندیدمت؟
از بچههای دیگر چه خبر...؟» و او همچنان در سکوت، فقط گوش میکرد؛
با همان لبخند.«راستی، مطهره! چقدر جوان ماندهای! اصلاً با سه سال پیش، هیچ فرقی نکردهای؟»
اما اگر هنوز محبت خانه ی دلم را ترک نکرده باشد، میفهم که در نگاهش، صدها هزار فریاد است؛ و در سکوتش!
نگاهش می کنم
از شرمندگی سرم را پایین میاندازم. میخواهم از نگاه کردن به او فرار کنم. اما او در من حضور دارد؛ در دلم، ذهنم ، فکرم ، وجودم و در لحظه لحظه هایم .
همانطوری که از شرمندگی سرم را پایین بود. دنبال بهانی فکر می کردم. و به اطرافم نگاه می کردم. دور برم می چرخیدم اما متوجه سنگ مزارش می شوم که خشک است . اول، خجالت میکشم آب بریزم روی مزارش ، شلنگ آب را بر می دارم .دوباره به اطرافم نگاه میکنم. وقتی مطمئن می شم هیچکس نیست من را ببیند؛ تا منظورم را بفهمد! آهسته برمیخیزم. شیر آب را باز میکنم و روی سنگ سیاه مزارش آب میریزم.
باز هم دوربرم را نگاه می کنم. خوشحال میشوم که کسی من را ندیده! با عجله، راه میافتم میرم.
و در پایان شهیدان همه جا حاضرند و ما را زیر زربین خود دارند کاری نکنیم که روز قیامت شفاعتمان نکنند و از ما روی برگردانند.
من بارها با شهیدم، در خانه ، اداره، و شب و روز همه و همه جا برایش در دل کرده ام.
من، همیشه چندین بار در روز به کتاب وکیفش و دفتر نقاشی و مشقش و شب به رختخوابش ، لباشهایش و آن لحظه رفتن به هئیتش و الخصوص آن شب تاسوعا که اسرارش کردیم لباس شب بپوشد که قبول نکرد. همه آنها را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد؛ غربتم را به شهیدم میگویم و او روزی چند بار، مرا را در تنهاییهایم همراهی به گریه مهمان میکند.
بیاید اولاَ با و رهنمودهای رهبرمان ( امام خامنه ای) گوش شنوا داشته باشیم .
بیاید با روح فقیه بنیانگذاز انقلاب اسلامی و شهیدان، خودمانی و مهربانتر باشیم.
بیا با شهدایمان گف بزنیم؛ سلام کنیم، دست بدهیم! آنان آرامش این قلبهای تاریک ما هستند .
آنها خواهران و برادران ما هستند. و مطمئنم ما را خواهند بخشید.
وامانده در تبی گنگ، ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود، در فصل ناامیدی
در برکه دو چشمت، نه گریه و نه خنده، گم کرده راه شب را، سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق، هرگز نبرده بودم، پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم
پیدا نمی شدی تو، شاید که مرده بودم
در خلوت سرایم، یکباره پر کشیدی، آنگاه ای پرنده، بار دگر پریدی....
سلام ،